فروشنده خنده ( داستان)
تاریخ : دوشنبه، 20 خرداد، 1387
موضوع : مطالب ادبي


فروشنده خنده (داستان)
داستانش خيلي قشنگه حتما بخونيد


روزی مردی عبوس از بازار عبور می کرد، دیوانه ای را دید کنجی نشسته و پارچه ای در برابر خود پهن کرده و فریاد می زند: از من بخرید، من پرفروش ترینم، بیایید از من بخرید.
 مردی جلو رفت جماعتی را دید که به دیوانه می خندند، مرد خواست تفریح کند پس گفت: ای تاجر توانگر چه کالایی داری که اینقدر پرفروش است؟ دیوانه گفت: نمی بینی؟ مرد به تمسخر گفت: جز دیوانه ای ژنده پوش و پارچه ای کهنه هیچ نمی بینم، جماعت زیر خنده زدند و دیوانه در دم گفت همین... این است... من خنده می فروشم، مرد گفت: ای ابله تو که خنده می فروشی چه باز می ستانی؟ دیوانه خندید و گفت: شادی،... آیا در دنیا معامله ای پر سودتر از این سراغ داری؟؟


در ادامه متن ..........




منبع این مقاله : Biatosh.com-اس ام اس,جوک,مطالب عاشقانه,کلیپ موبایل,خواندنیهای جالب,عکس,بیوگرافی و ...
http://www.biatosh.com

آدرس این مطلب :
http://www.biatosh.com/article446.htmlhttp://www.biatosh.com/modules.php?name=News&file=article&sid=446

INP_Nuke © IranNuke.com