يك شنبه 21 مهر 1387   

 فهرست

icon_home.gif صفحه اصلی
icon_community.gif امکانات جدید
tree-T.gif  فال حافظ
tree-T.gif  تشخيص رنگ توسط چشم
tree-T.gif  تناسب قد و وزن
tree-T.gif  تست هوش
tree-T.gif  نقاشي
tree-T.gif  پخش كانالهاي تلويزيون (زنده)
tree-T.gif  اسرار روز تولد
tree-T.gif  ماشين حساب
tree-T.gif  نوار ابزار
tree-T.gif  چت روم
tree-T.gif  دوستيابي
tree-T.gif به روزترين اخبار
tree-T.gif قرآن كريم
tree-T.gif ارسال ايميل
tree-T.gif شطرنج آنلاين
tree-T.gif سنجش عشق
tree-T.gif وضعيت آب و هوا و راهها
tree-T.gif درصد و ميزان فضولي
tree-T.gif ديكشنري آنلاين
tree-L.gif بازي ماشين

favoritos.gif 
عناوين
tree-T.gif  موضوعات
tree-T.gif  ارسال مطلب
tree-T.gif  آرشیو مطالب
tree-T.gif  آرشیو ردیفی اخبار
tree-T.gif  SMS و جوك
tree-T.gif  مطالب عاشقانه
tree-T.gif  مقالات اجتماعي
tree-T.gif  مطالب طنز
tree-T.gif  نرم افرار و بازي موبابل
tree-T.gif  كليپ و رينگتون موبايل
tree-T.gif  اموزش و ترفند کامپيوتر
tree-T.gif  آموزش و ترفندهاي گوناگون
tree-T.gif  اخبار داغ
tree-T.gif  مقالات پزشکي و سلامت
tree-T.gif  دانستنيهاي جالب
tree-T.gif  گالري عکس
tree-T.gif  گالري موزيک
tree-T.gif  مطالب علمي
tree-T.gif  مسائل نوجوانان و جوانان
tree-T.gif  نرم افزار كامپيوتر
tree-L.gif  مطالب ادبي
icon_members.gif مذهب
tree-T.gif استخاره با قرآن
tree-T.gif  زيارت عاشورا
tree-T.gif  استجاب دعا
tree-T.gif ارتباط تصويري زنده با كربلا
tree-L.gif  دعاي فرج
som_downloads.gif پیوند
tree-T.gif  دریافت فایل
tree-L.gif  لینکستان
icon_poll.gif ضمیمه ها
tree-T.gif  مقالات
tree-T.gif  بهترینهای سایت
tree-T.gif  یادگاری اعضاي گل سايت
tree-T.gif  نظرسنجی ها
tree-L.gif  تقویم سال
icon_members.gif اطلاعات
tree-T.gif  معرفی به دوستان
tree-T.gif  جستجو
tree-T.gif  نوشته روزانه کاربرن
tree-L.gif  صفحه شخصی

 فروشگاههای سایت

 پیامهای کوتاه

پیام های قدیمیتر   

 

 لينكستان

با حالترين سايتي که تا به حال ديدم

 تبليغات


 عضويت

 اخرين ارسالهاي انجمن

موضوعات 168
ارسال ها 268
بازدیدها 60514
پاسخها 100
عضوها 528
20 پیام ارسالی در انجمنها

عکسهای بازی پرسپولیس و استقلال
آخرین ارسال توسط k1 داخل اخبار ورزشي در جمعه 12 مهر 1387 19:51:15

بیوگرافی بهنوش بختياري
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:46:32

بیوگرافی یکتا ناصر
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:43:49

بیوگرافی لادن طباطبایی
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:26:56

بیوگرافی شیلا خداداد
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:18:27

بیوگرافی بهاره رهنما
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:10:59

بیوگرافی شبنم قلي‌خاني
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:03:25

بیوگرافی شهرام حقیقت دوست
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 10:01:00

بیوگرافی رضا كيانيان
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 09:58:00

بیوگرافی جمشید هاشم پور
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 09:56:35

بيوگرافي پوريا پورسرخ
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بيوگرافي بازيگران و هنرمندان در جمعه 12 مهر 1387 09:53:02

شعر زیبای کوچه اثر فریدون مشیری
آخرین ارسال توسط k1 داخل اثار و مطالب ادبي در دوشنبه 8 مهر 1387 16:21:36

مایکروسافت؛ تبدیل تلفن‌همراه به تلویزیون هوشمند
آخرین ارسال توسط mahdi داخل اخبار و تازه ها در چهارشنبه 3 مهر 1387 23:50:04

شروع بكار بانك اطلاعات تخصصي تلفن همراه ايران
آخرین ارسال توسط mahdi داخل اخبار و تازه ها در چهارشنبه 3 مهر 1387 23:48:43

دلايل اختلالات شبكه‌ي تلفن همراه كشور اعلام شد
آخرین ارسال توسط mahdi داخل اخبار و تازه ها در چهارشنبه 3 مهر 1387 23:47:15

پف و سياهي زير چشم خود را برطرف كنيد
آخرین ارسال توسط mahdi داخل بهداشت و سلامت جسمي و ارايشگري در دوشنبه 1 مهر 1387 14:56:41

یک راه عالی برای پیشگیری از افسردگی
آخرین ارسال توسط mahdi داخل روانشناسي و سلامت روحي در دوشنبه 1 مهر 1387 14:42:51

ارتباط هوش فرزند با آمیزش جنسی
آخرین ارسال توسط mahdi داخل مسائل خانوادگي و زندگي زناشويي در دوشنبه 1 مهر 1387 14:29:30

علل کاهش میل جنسی در مردان و زنان
آخرین ارسال توسط mahdi داخل مسائل خانوادگي و زندگي زناشويي در دوشنبه 1 مهر 1387 14:27:51

نكاتي در زمينه رابطه براي حاملگي
آخرین ارسال توسط mahdi داخل مسائل خانوادگي و زندگي زناشويي در دوشنبه 1 مهر 1387 14:24:53

انجمنها جستجو


خواستگاری

مطالب طنز  

خواستگاري ( مطلب طنز)



بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه


نکته : بر روی ادامه متن کلیک کنید.....

 

  ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 1 مرداد، 1387 توسط saeed

[ شما در اين سايت مهمان هستيد .ورورد به سیستم / عضویت در سایت ]

نام:


آدرس اینترنتی:
//:http

پست الکترونیکی:


نظر:


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید
[ بازگشت ]

 پیوندهای مرتبط

 امتیاز دهی به مطلب

امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


 انتخاب ها
PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
Page Rank

كپي برداري از اين سايت فقط با ذكر منبع به صورت: Biatosh.com مجاز ميباشد

 


www.Biatosh.com,www.biatosh.net,www.bgolestan.com,www.khodemooni.ir,www.Biatosh.uni.cc